تبليغاتX
مسافري در كوير
مسافری در کویر
در تاریخ جهان٬ هر لحظه عظیم و تعیین کننده ٬ پیروزی نوعی عشق است
جمعه نوزدهم مرداد 1386
پراکنده

* این نوشته های پراکنده وبلاگ خودم و دیگران را دوست دارم.اصلا داستان زندگی همه آدمها قشنگه و میتونه یک فیلم پرفروش سینمایی باشه.من نمیدونم چه جوری باید احساسات امروز خودم رو توصیف کنم؟ واقعا خیلی سخته! از طرفی نمیخوام از کلمات ویژه وبلاگی مثل خسته ام ٬ دلم گذفته٬ بریده ام٬ تنها هستم و ...استفاده کنم و از طرفی هم میگم کلمات دیگری برای احساسات امروز آدم ها وجود نداره! من فکر میکنم برای خیلی از احساس های آدم ها ٬ هنوز کلماتی اختراع نشده اند!

* تو بزرگراه شیخ زاید ( قشنگترین و البته خطرناک ترین بزرگراه دوبی) در حال رانندگی هستم.یک حس عجیبی دارم.میتونم بگم حس اسیری یا حس زندانی بودن.احساس میکنم اسیر این گرمای بیرون و البته سرمای داخل ماشین شده ام.احساس میکنم اسیر آسمان خراش ها شده ام و احساس میکنم یک صدای عجیب را در خودم میشنوم.این صدا چیه ؟ حواسم از رانندگی پرت میشه و با بوق ماشین بغلی به خودم میام و آن صدا در نوای پیانوی آهنگ خولیو ٬ گم میشه و میره! شاید صدای یک طبیعت دور افتاده بود که از دور داشت داد میزد "امید! با طبیعت آشتی کن! " منتهی صدای فریاد او ٬ خیلی کوتاه و ضعیف به من میرسید ولی همان صدای ضعیف٬قلب منو لرزوند! شاید این آسمون خراش ها رو هم لرزوند ولی ما آدما اون لرزش رو نمی بینیم.هنوز نمیدانم چرا این حس در اون لحظه و چرا اینکه فکر میکنم یک صدای دور از طبیعت را شنیدم٬به ذهنم آمد.

* احساس میکنم دارم بیراهه میرم. نمره های عالی گرفتن در دانشگاه و چند روز کار کردن و پول در آوردن همه زندگی من نیست یعنی نباید باشد! کی میشه که به اون چیزهایی که عمیقا دوست دارم ٬ برسم؟اکثر کسانی که مو سفید کرده اند جواب میدهند "هیچ وقت " ! بقیه به موقعیت الان من حسودی میکنند(البته شاید کلمه حسودی درست نباشه) ولی من به موقعیت ایده آلی که میتوانم داشته باشم حسودی میکنم. انگار در سمت راست آینه ای قرار داده اند و من در آینه الان خود را نمی بینم بلکه زندگی ایده آلی را که میخواهم دارم می بینم. این کلمه "ایده آل " خیلی از انسان ها را بدبخت کرده است و شاید من دوست داشته باشم بدبختی را تجربه کنم ولی به ایده آلم برسم.

* این یک آرزوی روشنفکرانه نیست! این آروزی عمیق من هستش که حتی برای ۵ روز میتونه برام مفید باشه.دوست دارم در یک خانه دور افتاده باشم که نه خط تلفنی داشته باشه و نه ایترنتی در اونجا کار کنه! فقط کتاب بخونم! فقط برای ۵ روز! در وبلاگستان ٬ خیلی ها "اعتکاف" را مسخره کردند و نقد کردند.ولی من فکر میکنم به یک چیزی مثل اعتکاف احتیاج دارم!

* با این حال٬هنوز لبخند از صورت من محو نشده و هنوز به خیلی ها امید میدهم و آنها رو میخندونم و حتی شاید گره ای از مشکلات فردی را باز کنم ولی انجام همین کار ها برای شخص خودم خیلی سخته! بعضی وقت ها فکر میکنم شاید یک معجزه بتونه این دریای طوفانی مشکلات رو کمی آروم کنه.منتهی نمیدونم این معجزه میتونه قدرت فکر باشه ٬ یا چوب حضرت موسی باید این دریای مشکلات را بشکافه!

دلم برای یک جمع خانوادگی درست و حسابی و بدون استرس تنگ شده! شماها چه طور؟

* * * * *

نظرسنجی در مورد موسیقی ۵۰ سال اخیر ایران....نمیخوای نظر بدی؟

 

+ نوشته شده در توسط مسافر کویر.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin