تبليغاتX
مسافري در كوير
مسافری در کویر
در تاریخ جهان٬ هر لحظه عظیم و تعیین کننده ٬ پیروزی نوعی عشق است
شنبه بیست و یکم مرداد 1385
یک صحنه...هزاران فکر

حدود ساعت چهار و نیم بامداد روز شنبه است و من همچنان بیدار هستم.این مشکل کم خوابی یا بی خوابی یکی از بزرگترین مشکلات بشر امروزی است! صدای اذان را میشنوم.در این منطقه فقط یک مسجد وجود دارد که خیلی نزدیک آپارتمان نقلی ماست و صدای اذان را معمولا میشنویم.برعکس بعضی از مناطق ایران که چندین مسجد خراب در یک منطقه وجود دارد و معمولا هم خالی هستند این مسجد و کلا همه مساجد اینجا خیلی تمیز و باشکوه درست شده اند و در هر منطقه فقط یک مسجد وجود دارد.

منطقه ای که من در دوبی زندگی میکنم یک منطقه ای است که از ملیت های مختلف در آن زندگی میکنند.از هندی و پاکستانی بگیرید تا چینی و فیلیپینی.از ملیت های اروپایی و آمریکایی تا ایرانی و عرب.این تنوع برای من که بعضی وقت ها به جامعه شناسی علاقه نشان میدهم خیلی جالب به نظر میرسد.

با شنیدن صدای اذان به پشت پنجره میرم.هوا هنوز تاریک است.مردانی از ملیت های مختلف را میبینم که به طرف مسجد در حال حرکت هستند.اکثر آنها خیلی سریع حرکت میکنند و از سنین خیلی جوان تا افراد میانسال و کهنسال را میتوان در آنها پیدا کرد.صدای اذان را هنوز میشنوم...

در همان زمانی که به این مردان سحرخیز نگاه میکنم توجهم به یک تاکسی جلب میشود.معلومه چند نفر مسافر سوار آن هستند.یک چند دقیقه ای طول میکشد که این مسافران جوان از تاکسی پیاده شوند.وقتی مسافران پیاده میشوند متوجه میشوم تیپ و قیافه آنها کاملا با شکل و شمایل نمازگزاران  متفاوت است! چهار نفر که باید اهل کشورهای اروپایی باشند.دو نفر از آنها پسر هستند و دو نفر دیگر دخترانی هستند که لباسی خیلی آزاد و بازی پوشیده اند و باید از یک میهمانی شبانه برگشته باشند.

صدای بلند خنده آنها با صدای نسبتا بلند اذان ادغام میشود.آنها به طرف خانه خود میروند و نمازگزاران هم به طرف مسجد در حال حرکت هستند.نکته جالب اینجاست که نه این مردم مشرق زمین که معمولا به عنوان تروریست معرفی میشوند به آن جوان های اروپایی کاری دارند و نه این جوان های اروپایی برای این افراد مزاحمت ایجاد میکنند و به منزل خود میروند.صدای اذان قطع شده است و خبری از خنده های بلند جوانهای اروپایی هم نیست...

من تنها با چشمانی خواب آلود از پشت پنجره به خیابان خیره مانده ام.آیا این مردان مومن اگر در کشور خود(پاکستان و هند و بنگلادش و اندونزی و کشورهای عربی و...) بودند و این صحنه را میدیدند باز هم به راه خود ادامه میدادند و به طرف مسجد حرکت میکردند؟ یا شرایط این شهر و قوانین سخت آن است که باعث شده است این افراد از تعصبات مذهبی خود بگذرند؟ و یا اصلا شاید این افراد مذهبی روشنفکر بوده اند! آیا قانون دست افراد متعصب را از جامعه و مردم جامعه کوتاه میکند؟ و در نهایت آیا آن جوان های اروپایی اگر در کشور خود بودند و همچین تیپ آدم هایی با ریش بلند و... را میدیدند راه خود را به طرف خانه ادامه میدادند ؟ و یا اتفاقات دیگری می افتاد؟

در هر صورت صحنه قشنگ و خاطره قشنگی بود . میتوان متعصب ترین آدم ها را در کنار بی تعصب ترین آدم ها قرار داد و در سایه یک قانون سفت و سخت آنها را رهبری کرد.نمیدانم آیا در ایران گذشته هم وضع به همین منوال بود یا نه ؟ ولی میتوانم حدس بزنم که به اینگونه کشور در حال حرکت بود ولی در نهایت فکر کنم افراد متعصب توانستند بر قانون (که خود در ظاهر معتقد به اصول مذهبی بود) غلبه کنند. 

+ نوشته شده در توسط مسافر کویر.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin