از خودم خیلی وقت ها این سوال رو میپرسم که دلیل ماندگاری بعضی از آثار موسیقی چیست؟ شعر ؟ ملودی ؟ تنظیم ؟ نیاز جامعه به یک مدل سبک و یا آهنگ خاص در یک دوره تاریخی خاص ؟ یا همه این موارد در کنار یکدیگر؟
گروهی به اسم OutLandish ٬ آهنگی به اسم عایشه را بازخوانی کرد. همین اجرای مجدد این گروه باعث شد که من به این فکر فرو برم که چرا این آهنگ ماندگار شده است و چرا به چندین زبان از جمله عربی ٬ فرانسوی ٬ ترکی ٬ هندی ٬ فارسی ٬ یونانی ٬ انگلیسی و ... اجرا شده است؟
* * * * *
عایشه نام دختر زیباروی عربی است که مثل خیلی از دختران زیبارو ٬ عاشقانی دارد. یکی از عاشقان او به این دختر جوان پیشنهاد ازدواج می دهد و به او قول جواهرات گران قیمت ٬ مرواریدهای گوناگون ٬ شعرهای عاشقانه و...را میدهد. ولی دختر در جواب وعده های خیال پردازانه و واقع گرایانه مرد ٬ این جواب را میدهد :
این گنج ها را محافظت کن
من ارزشم بیشتر از همه این هاست
قفس همیشه قفس است حتی اگر از طلا ساخته شده باشد
من همان حقوقی را میخواهم که تو هم دارا هستی
و احترام برای هر روز...
من هیچ چیز نمیخواهم به جز عشق
* * * * *
شعر و ملودی این ترانه توسط "خالد" که یک خواننده الجزایری است ( این خواننده با یک خواننده جوان ایرانی هم یک آهنگ به صورت مشترک خوانده است) ٬ نوشته شده است. تا امروز خواننده ها و گروه های بسیاری از جمله Penn Masala ٬ Kassav ٬ Africando ٬ OutLandish و ...این آهنگ را اجرا کرده اند. "خالد" این آهنگ را به دو زبان عربی و فرانسوی اجرا کرده است.
پشت هر ترانه ٬ داستانی وجود دارد و شاید "خالد" هیچ وقت فکر نمیکرد که داستان این ترانه تا این حد بتواند او را تا حد یک خواننده بین المللی بالا ببرد. آیا داستان عاشقانه این شعر ٬این آهنگ را مطرح کرد یا کلمات کلیدی به کار رفته در شعر ؟ یا ملودی ساده ولی با احساس که روی شعر نوشته شده است ؟ یا احساس شرقی که بعضی وقت ها فرهنگ غرب را به فکر در مورد شرق دعوت میکند؟
* * * * *
* آهنگ را با اجرای "خالد" از اینجا دانلود کنید. (وقتی صفحه باز میشود ٬ چند لحظه صبر کنید و در وسط صفحه روی Download file کلید کنید).
* ودیوی "عایشه" با اجرای "خالد" را از اینجا تماشا کنید.
چندین بار این داستان رو خوندم ...
روز روزگاری ٬ پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان٬رنگارنگ و عالی و در یک کلام٬حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل.هرکس آن را در حال پرواز میدید٬خوشحال می شد.روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد.در حالی که دهانش از شگفتی باز مانده بود ٬با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان به پرواز حیوان می نگریست.پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند...و زن پذیرفت...هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند...زن٬پرنده را تحسین میکرد٬ارج می نهاد و می پرستید..ولی در عین حال٬ می ترسید.می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود.ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز در آید...زن احساس حسادت کرد...حسادت به توانایی پرنده در پرواز..و احساس تنهایی کرد...
اندیشید:"برایش تله میگذارم.این بار که پرنده بیایید٬دیگر اجازه نمیدهم برود".پرنده هم که عاشق شده بود٬روز بعد بازگشت٬به دام افتاد و در قفس زندانی شد.زن هر روز به پرنده می نگریست.همه هیجاناش در آن قفس بود.آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او میگفتند: "تو هم چیز داری!...
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست.پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت.بنابراین علاقه او به حیوان٬به تدریج از بین رفت.پرنده نیز بدون پرواز کردن٬زندگی بیهوده ای را میگذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت٬درخشش پرهایش محو شد٬به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا خوردن و تمیز کردن قفس ٬ کسی به آن توجهی نمی کرد.
سرانجام روزی پرنده مرد.زن دچار انده فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید٬ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد.تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود.
اگر زن اندکی دقت میکرد٬به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد٬آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت بود٬نه جسم ساکنش.
زندگی برای زن بدون حضور پرنده٬مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا در آورد.از مرگ پرسید:
ـــ چرا به سراغ من آمده ای؟
مرگ پاسخ داد:
ـــ برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی.اگر اجازه می دادی به آزادی برود و باز گردد٬هنوز هم میتوانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی.حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده٬ به من نیاز داری...
* از کتاب "یازده دقیقه" اثر استاد "پائولو کوئلیو"